تبليغاتX
شروعی دوباره...
شروعی دوباره...

بالاخره خدمت مقدس سربازی هم برای خودش عالم هایی داره...

یکی از این عوالم تغییرات اساسی در ظاهره!

و ناباورانه این احوال بر تو غالب می شوند!

اصلاحات از نوع سربازی

تا جایی که حتی لازم نیست بگی سربازی...

هر کسی بهت نگاه کنه می فهمه که آش خور شدی...

می خواد افسر راهنمایی رانندگی باشه ، می خواد همسایتون باشه : به سلامتی سرباز شدین ؟!

خندان و شادان ، در انتظار بلایای غیر طبیعی مثل خدمت سربازی

 

خداحافظ...

بالاخره ما هم رفتنی شدیم

خدا نگهدار...!

ستوان دوم حسام الدین مقدس زاده - سرباز وطن (کچل کچل کلاچه...)

التماس دعا

مخصوصا ۸/۸/۸۸

یاعلی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط حسام الدين مقدس زاده

تاریخ را ورق میزنم ، ارتش های بزرگ تار ومار شده ، ارتشبد های متکبر و خرد شده ، سقف های زوار در رفته، کاه های فرو ریخته ،پس به کدامین قدرت می توان دل خوش کرد؟ به کدامین تاج و تخت دل بست؟ و به کدامین لشگر امنیت جست؟ و جز قدرت تو و تاج و تخت تو ای بی زوال و لشگر تو ای فرمانده .

مرا در شمار سربازانت قرار ده ...

 دل نوشته ای از یک دوست خوب


سلام...

امروز رفتم...

اولین روز سربازی

کد ۳۵ - پادگان ۰۱ نیروزی زمینی ارتش ج.ا.ا ، مشرف می شویم برای دوره آموزش!

البت از الان در پیچش نیستما...حاشا که این کارها کجا و شان ما کجا!!! نخیر...پیش داوری ممنوع!

ما دوشنبه ۸ صبح باید بریم پادگان...استحقاقی ها(بخوانید  هدیه های ارتش مثل یقلبی و این چیزا) و لباس ها را بگیریم!

بعد هم باید با موآمون (مو هامون...) خداحافظی کنیم...

چشم روشنی دوستانی که خیلی مشتاق دیدن حسام کچل بودن!


پ.ن:

اونقدر دلم تنگه و اونقدر حالم زار که تنها نگاه شما مرا مداوا می کند...

گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟!

می خواهم کاهلی را کنار بگذارم...

شما را به جان مادرتان زهرا سلام الله علیها و فرزندتان ، جواد امامان علیهم السلام مرا بپذیرید...

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد؟!

پیشاپیش میلادتان مبارک آقا جان!

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آبان 1388 توسط حسام الدين مقدس زاده
دیگه زمان زیادی نمونده...

یه هفته... ده روز...نه دوازده روز!

تو این مدت...خیلی خیلی زمان زود گذشت...

و البته جای شما هم خالی خیلی هم خوش گذشت...

اما ته ته همه این ها یه چیزی هست که سخت ذهن و فکرمو مشغول کرده که شاید هم خیلی بی ربط و بی مورد باشه به این خدمت و سربازی رفتن...

حسرت می خورم به حال آدم هایی که عمرشونو ، زندگیشونو و همه کار و تلاششونو گذاشتن برای دین و خدا ...

و بیشتر زمانی حسرت می خورم وقتی همین روال خودم رو نگاه می کنم و می بینم خَسِرَ الدّنیا و الآخرة است...

پس رشد و تعالی کجاست...؟!

مراتب و درجاتی که مطرحه و باید تو همین جا اون ها رو طی کنیم کجاست...؟!

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

حالا می بینی داداش من...

بیست و سه سال از عمر گذشت...

 

پ.ن:شاید به طور کامل از این کارا خدافظی کردمو رفتم سراغ یه چیز دیگه...

پ.ن ۲: به حال معلما غبطه می خورم و شدید دلم هوای مدرسه و کلاس درس کرده... سر و کله زدن با بچه ها ... اونم نگاه خندونشون وقتی بهشون چشم غره میری و تو اونوقت خندت میگیره...و اونوقت همه ی بچه ها می خندن...

پ.ن ۳: دلم می خواد از این اوضاع و احوال دربیام...تو رو خدا برام دعا کن داداش جون! ... خیلی محتاج دعاتم...خیلی... احوالم وخیمه...

پ.ن ۴: کم کم خداحافظ...

 


نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط حسام الدين مقدس زاده
چند بار متولد میشیم!

روزی که به دنیا می آییم...

روزی که نگاهمون به خونه کعبه میفته...

روزی که به حرم ابی عبدالله قدم می ذاریم...

و روزی که پشیمونیم و زبان و دل و جانمون به توبه باز میشه...

و توبه تولدی دوباره است...

" قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفور الرحیم "

زمر 53

و کیست که از رحمت خدا نومید باشد؟!

همو که این فرصت دوباره را به ما ارزانی داشته...

 

پ.ن:  پانزده روز مانده به خدمت

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388 توسط حسام الدين مقدس زاده
 

شد بیست و دو روز دیگه...

سال تحصیلی ما هم شروع میشه...

البته با یه تفاوت جدی...

لباس فرم می پوشیم...

پا می کوبیم...

سربازم و سربازم هم می گیم!

دلم بالا و پایین میره همش...می دونی یعنی چی؟! یه روز آروممو بی خیال...

یه روز دلم نگرون فردا و پس فرداست...

آخره همه این حرفا به خودم میگم ؛ خوب آخرش که چی...؟!

باید رفت دیگه...

حالا این بیت و چهار روز بشه بیست و چهار ساعت... بشه بیست و چهار دقیقه...

تا بشه یک/ هشت / هزار و سیصد و هشتاد و هشت...

دو ماه آموزشیش سخته...

و الا می گذره...

چون می گذرد غمی نیست...! ( سربازا خوب می دونن چی میگم)

ولی حیف که آسفالتمون میکنه و می گذره...

چه احساسی داری وقتی ندونی کجا میفتی...یا حتی ندونی ارتش میفتی یا سپاه یا نیرو انتظامی؟!

معرفه النفس أنفع المعارف ِ دیگه...

ماهم از اونجاییکه می شناسیم خودمونو یا تو این دوران خدمت اونقدر اضافه خدمت می خوریم که موهامون مثه دندونامون سفید شه و ماهمچنان سرباز باشیم ( که خیلی بعیده...)

یا از این ستوان دو یی هی درجه می گیریم و یهو خدارو چه دیدی...با سرداری یا سرهنگی پایان خدمت گرفتیم


یه نکته دیگه...

88/8/8 ما داریم حسابی تو آموزشی مورد عنایت قرار می گیریم...

هر جا بودین ما رو هم دعا کنین...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم مهر 1388 توسط حسام الدين مقدس زاده
Blog Skin