لبیک
کجا احساست می کردم...؟!
من که هنوز در فهم تو غافل بودم...!
من را خودت طلبیدی...و انگار تو لبیک اول را بر زبانم نواختی...!

عزیز من به حال خودم که نگاه می کنم،به یاد مَثل شبان و موسی (ع) می افتم که من آن شبانم که با زبان دلم می گویم موهایت را شانه کشم و نازت بخرم ای رب من...!
مهربان من...
اگر دعوتم کرده ای... می دانی چه کسی را خوانده ای...
سراسر سیاهی...سیاهی...سیاهی...
چطور سفید پوش شوم و سفید احرام بندم حال که من سراپا سیاهی ام!
عزیزا...
غربت مدینه رسولت را چطور دوام آورم...
.jpg)
تو می دانی که هنوز نیامده غمم شده...از غربت رسولت...از بوی درب سوخته... از آه و ناله های امیر...از داغ جانکاه حسنین...از آن قبر گمشده...
آه...چه کشیده ای مولای من...
خدای من...این جا و آن جا را که نگرم جز تو و غم چه بینم؟!
آخر بگو با بقیع چه کنم...صادقت آنجاست...پدرش...!سجاد...و عمویش حسن...!
چه بگویم...از دل بی درمانم...که دوایش فقط لبیک توست...
خودت بخواه...خودت برایم بانتخاب...و خودت بنگار...!
لبیک...
اللهم لبیک...!
روزی آمدم...