یابن الحسن...
جز شما و آستان شما،هیچ جا و هیچ کس دیگر را نمی شناسم...
اگر می شناختم می رفتم...اما چه کنم...!
آقا جان به ما گفته اند درمان درد ما دست شماست... زبانم بریده باد....نه؛ درمان درد ما شمائید آقا!
آقا جان...به گوشه چشمتان ، مس وجود را کیمیا می کنید...
در این شب ها که خوب می دانم جز سیاهی نامه ام هیچ ندارم، تنها بزرگی شما مرا به سوی شما فراخوانده است...
می دانم که عهد بستم و شکستم....
می دانم که بد کردم و بد کردم و بد کردم...
اما پشیمانم...
آقا جان به حانم قسم پشیمانم...
و اگر در راه شما استوار نبوده ام،علت بیماری دلم است...
آقا دلم را آورده ام به درگاه شما...
طبیب و درمانش شمائید...
گفتم شبي به مهدي اذن نگاه خواهم
گفتا كه من هم از تو ترك گناه خواهم
گفتم شبي به مهدي بردي دلم زدستم
من منتظر به راهت شب تا سحر نشسستم
گفتا چه كار بهتر از انتظار جانان
من راه وصل خود را بر روي تو نبستم
گفتا حجاب وصلت باشد هواي نفست
گر نفس را شكستي ، دستت رسد به دستم
گفتم ببخش جرمم اي رحمت الهي
شرمنده تو بودم شرمنده تو هستم
گفتا هزار بارت جرم گناه بريدم
پرونده تو ديدم چشمان خود ببستم
گفتا مباش نوميد از خانه اميدم
من كي دل محب شرمنده را شكستم ؟
تو این روزها، تو این شبها...
دل آسمونیتون وقتی باریدن گرفت...
به کویر دل من هم نظری بندازید و قطعه ای از ابر دلتون رو بر کویر تشنه من ببارانید!
التماس دعا