چرخ فلک

نادره مردی زعرب  هوشمند         

گفت به عبدالملک از روي پند

زير همين قبه واين بارگاه              

روي همين مسند واين تکيه گاه

بودم و ديدم ، بر ابن زياد                  

ديده چه ها ديد که چشمي مباد

تازه سري چون سپهر آسمان      

طلعت خورشيد زرويش عيان

بود سر عترت آل رسول             

بود ازين غم دل زهرا ملول

ازپي چندي سر آن بد گهر             

بود برمختاربه روي سپر

بعد چو مصعب سر وسردار شد        

دستخوش اوسر مختار شد

اين سر مصعب به تماشاي کار    

تاچه کند با  سر تو روزگار

نه (۹) فلک از گردش  خود سير شد     

نه (۹) خم اين چرخ سرازير شد

مات همينم که در اين بند وبست    

اين چه طلسمي است که نتوان شکست

پ.ن: عبدالملک هم سرش به باد رفت یا نه را نمی دانم اما می دانم که الان نه از عبدالملک و نه از شاهان و ملوک سلف، از هیچ کدام خبری نیست!

پ.ن۲:والآخرة خیرٌ و أبقی!

 پ.ن۳:حبّ الدّنیا رأس کل خطیئة!

پ.ن۴: به حال دق رسیدیم... آقا نمی آیی؟!...العجل مولا!

حال درد...

این همه بی ادبی...

این همه بی انصافی...

این همه دروغ و عوام فریبی...

آن یکی به این می گفت و این دیگری به آن...! کمی آنطرف تر ، آنجا را که می بینی او هم مشغول همین کارها بود...

نرخ آدم ها ارزان شده یا خدا و دین ارزان تر!؟

این روزها بد و بدتر را زیادتر می شنوم...

خدایا به من فهمی بده که حق را از ناحق، سره را از ناسره و راه هدایت را از راه گمراهی بشناسم...

چقدر کثیف است این سیاست که بابتش این همه مردم خرید و فروش می شوند به قیمت قدرت!

پ.ن: این هم از بی پدری ماست!...خداجون دیگه بسمونه...! پدرمان را به ما برگردان!

 

مست تو

مستی بهانه کردم و چندان گریستم

تا کس نداندم که گرفتار کیستم

مستم کن و دیوانه کن...

در عشق خود ویرانه کن...

جدا اونهایی که ذره ای و قطره ای از عشق تو چشیدند چه کشیدند؟!

البته تو هم به این سادگی ها عنایت نمی کنی...

خوب می دانم که لایق نیستم و من کجا و قطره عشق تو کجا!... اما، جز در خانه تو جای دگر هیچم نیست...

تو اونقدر بزرگی که می توانی ببخشی ... بخشندگی صفت توست! نیست؟!...

. من اونقدر کوچک که جز تو هیچ کس ندارم... ببین...!

این کل دارائی منه... کم چیزی نیست...! حالا خودت می دونی و این وسع من و این بخشندگی تو ... !

پ.ن: دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

یار...

پیش نوشت: این هم از عمر شبی بود که با یار گذشت...

گاهی به اتفاقاتی که برایم پیش آمده نگاه می کنم...

چه ساده از دست دادم... حال، این گل و آن گل می کنم و می بویم ، مگر عطری از او به مشامم رسد...

آه...

چطور آن همه نشانه را ندید گرفتم...

و چطور حتی گامی از گام بر نداشتم...

آن همه نشانه...

آن آیه...

آن خواب...

و به سان رویایی می ماند... البته عجیب...!

و من هر گاه که یادآورم می شود ، مدهوش می شوم... مست می شوم... و این بغض است که گلویم را می فشرد... از کاهلی خویشم!

فرصت ها چون ابر بهاری می گذرند

من از دست دادم... تو نده!

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی چون باشی؟!