چرخ فلک
نادره مردی زعرب هوشمند
گفت به عبدالملک از روي پند
زير همين قبه واين بارگاه
روي همين مسند واين تکيه گاه
بودم و ديدم ، بر ابن زياد
ديده چه ها ديد که چشمي مباد
تازه سري چون سپهر آسمان
طلعت خورشيد زرويش عيان
بود سر عترت آل رسول
بود ازين غم دل زهرا ملول
ازپي چندي سر آن بد گهر
بود برمختاربه روي سپر
بعد چو مصعب سر وسردار شد
دستخوش اوسر مختار شد
اين سر مصعب به تماشاي کار
تاچه کند با سر تو روزگار
نه (۹) فلک از گردش خود سير شد
نه (۹) خم اين چرخ سرازير شد
مات همينم که در اين بند وبست
اين چه طلسمي است که نتوان شکست
پ.ن: عبدالملک هم سرش به باد رفت یا نه را نمی دانم اما می دانم که الان نه از عبدالملک و نه از شاهان و ملوک سلف، از هیچ کدام خبری نیست!
پ.ن۲:والآخرة خیرٌ و أبقی!
پ.ن۳:حبّ الدّنیا رأس کل خطیئة!
پ.ن۴: به حال دق رسیدیم... آقا نمی آیی؟!...العجل مولا!
روزی آمدم...