سین ، سین ، سین...

سلام...

نه انکه الان همه اش ما در پادگان به سر ببریم ها...نه...الحمدالله عنایات فرماندهان گروهان ، گردان و هنگ مان زیاد شامل حال دوستان و ما می شود!

یعنی در صورتیکه پاس نگهبانی نداشته باشی و بچه خوبی (بخوانید سرباز یا دانشجو به قول خودشون) باشی!!! به ما مرخصی شهری می دهند...یعنی از ساعت ۴-۵ بعد از ظهر می توانی مشرف شوی به سوی شهر الی ۵ صبح... .

و اینجا این ضرب المثل قدیمی از شیرین دهان خود لب باز می کند که:

ساعت ۴ صبح سه نفر بیشتر بی دار (بیدار) نیستن! سگ و سپور و سرباز...

البته باید رانندگانی هم قاعدتا بیدار باشند که بخواهند این ها را به مقصدشان برسانند...!

پ.ن: اونقده خستمه و خوابم میاد که اگه یکی از دور منو سر کلاس های درس و آموزش ببینه فکر میکنه دور از جون خودمو بقیه ، زبونم لال ، عملی شدمو مواد بهم نرسیده... می خوام بخوابممممممم

پ.ن۲: خدمت و مخصوصا دوره آموزشی خیلی چیزا به آدم یاد میده... ساده ترینش بیشتر قدر خونه رو دونستنه...

پ.ن۳: البته پیدا کردن دوستان خوب و جدید و آشنا شدن با آدمهای جدید با فرهنگ ، زبان و لهجه و سلایق مختلف هم از دیگر برکات این دوره است...

پ.ن۴: همه چیز بر وفق مراد است... بحمدالله

خداحافظ برای مدتی نامعلوم...

بالاخره خدمت مقدس سربازی هم برای خودش عالم هایی داره...

یکی از این عوالم تغییرات اساسی در ظاهره!

و ناباورانه این احوال بر تو غالب می شوند!

اصلاحات از نوع سربازی

تا جایی که حتی لازم نیست بگی سربازی...

هر کسی بهت نگاه کنه می فهمه که آش خور شدی...

می خواد افسر راهنمایی رانندگی باشه ، می خواد همسایتون باشه : به سلامتی سرباز شدین ؟!

خندان و شادان ، در انتظار بلایای غیر طبیعی مثل خدمت سربازی

 

خداحافظ...

بالاخره ما هم رفتنی شدیم

خدا نگهدار...!

ستوان دوم حسام الدین مقدس زاده - سرباز وطن (کچل کچل کلاچه...)

التماس دعا

مخصوصا ۸/۸/۸۸

یاعلی

سرباز شدم!

تاریخ را ورق میزنم ، ارتش های بزرگ تار ومار شده ، ارتشبد های متکبر و خرد شده ، سقف های زوار در رفته، کاه های فرو ریخته ،پس به کدامین قدرت می توان دل خوش کرد؟ به کدامین تاج و تخت دل بست؟ و به کدامین لشگر امنیت جست؟ و جز قدرت تو و تاج و تخت تو ای بی زوال و لشگر تو ای فرمانده .

مرا در شمار سربازانت قرار ده ...

 دل نوشته ای از یک دوست خوب


سلام...

امروز رفتم...

اولین روز سربازی

کد ۳۵ - پادگان ۰۱ نیروزی زمینی ارتش ج.ا.ا ، مشرف می شویم برای دوره آموزش!

البت از الان در پیچش نیستما...حاشا که این کارها کجا و شان ما کجا!!! نخیر...پیش داوری ممنوع!

ما دوشنبه ۸ صبح باید بریم پادگان...استحقاقی ها(بخوانید  هدیه های ارتش مثل یقلبی و این چیزا) و لباس ها را بگیریم!

بعد هم باید با موآمون (مو هامون...) خداحافظی کنیم...

چشم روشنی دوستانی که خیلی مشتاق دیدن حسام کچل بودن!


پ.ن:

اونقدر دلم تنگه و اونقدر حالم زار که تنها نگاه شما مرا مداوا می کند...

گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟!

می خواهم کاهلی را کنار بگذارم...

شما را به جان مادرتان زهرا سلام الله علیها و فرزندتان ، جواد امامان علیهم السلام مرا بپذیرید...

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد؟!

پیشاپیش میلادتان مبارک آقا جان!