اطراف...

از طرفی پرم از اتفاق های تازه و تجربه های جدید...

از طرفی خسته ام و دلم خوابی آرام می خواهد بدون دغدغه ی تاخیر و دژبانی و خدمت ...

از آن طرف تنی به آب زدن را مشتاق ترم...

و کمی آن طرف تر دلم هوای حرم سلطان طوس کرده و مجاور شدن و زائر شدن و آرامش سجده های پر از دلتنگی را...

دلم تنگ شده برای امام رضا...

تدارکات یاس

میگه: داداش بیا برای روز مادر برای مامان یه کاری بکنیم...امروز که اومدی خونه یه چیزی بخر واسه مامان...

میگم: یاس جان هنوز مونده تا روز مادر... میام خونه باهم صحبت می کنیم که چه کارایی می تونیم بکنیم...

می تونی یه نقاشی بکشی برای مامان  و بعد با یه هدیه به مامان روزشو تبریک بگیم...

شب که اومدم خونه... یه نقاشی بهم نشون داد با یه نامه... با همون دست خط اول دبستانیش...!

گفتم نقاشیتو قاب می کنیم با یه هدیه به مامان می دیم...خوبه!؟

- اوهوم...اما هنوز این نقاشیش کامل نشده...

یه نقاشی منظره از اونایی بود که کوه داشت... خورشید و ابر و آسمون داشت... دشت داشت و فکر کنم خونه و گل و گیاه جلوی خونه...!

تو حال و هوای روز مادر دلش می خواد یه کار قشنگ برای مامان انجام بده...

و من از این که دارم با این حس پاکش شریک می شم خیلی خوشحالم...

خدا همه ی پدر ها و مادر ها رو برای بچه هاشون حفظ کنه


خدا با طعم توت فرنگی

هوووووووممممممم....

شیرینی را می چشی و از طعم دلنشینش لذت می بری...

خدا چه طور شد که طعم را آفرید...؟!
و همه ی زیبایی ها تجلی عاشقانه های خدای توست...!

و این روزها بر این احساس پاک رشک می بری...!

مبارکت باشد این همه دل خوشی...!

پ.ن: عاشقم من...عاشقی بیقرارم/ کس ندارد...خبر از دل زارم/آرزویی جز تو در سر ندارم...