پارسال همین حوالی

پیش نوشت: گاهی فکر می کنم اینکه همش تو گذشته های خوب و لحظه های خوش قدیمیم اشکال داره...!

جای همتون خالی پارسال شب مبعث قرار شد به جبل النور مشرف بشیم و بریم غار حراء...

هوا گرم...همه خیس عرق...تشنه...خسته...هر چقدر هم که می رفتیم که نمی رسیدیم...

آب یخ فریز شده هم چاشنی گلوی پر دردمون شد و همون کافی بود برای اینکه سوغاتمون به وطن کامل بشه...(تقریبا تا دو ماه و دو هفته صدامون در نمیومد)

خیلی خوش گذشت... مخصوصا بعد کوه پیمایی که ساعت ۲:۳۰ بامداد با محمد تنها اومدیم پایین و برگشتنه هم دو تا دوست عرب پیدا کردیم...

نه اونا انگلیسی بلد بودن نه ما عربی...خلاصه با هرچی ارتباط غیر کلامی و هم خانواده عربی که بود تونستیم وارد ارتباط بشیم!

قرار گذاشتن فردا شب که بریم شهر مکه رو بگردیم اما توفیق نداشتیم...

چون فردا شب...یعنی مثل امروزی ساعت ۱۰:۳۰ پرواز داشتیم به سمت تهران...

مبعثتون مبارک...

امیدوارم جزء برادران رسول خدا باشیم...همون برادرانی که حضرت (ص) برایشان می گریستند و جناب سلمان و ابوذر ایشان را دلجویی می کردند.

 

 


پ.ن: آخه چرا ما آدمها اینقدر باهم رودروایسی داریم که نتونیم رک و پوسکنده حرفمونو به هم بزنیم...

بعدشم مجبور شی با همه مشکلاتت پاشی بری اردبیل که بخوای جای آقای تهیه کننده برنامه بگیری!... از دیروز تا حالا دارم خودمو نفرین می کنم و غر می زنم به خودم!

گاهی وقت ها یه نمی تونم ساده جواب خیلی از این لوس بازی هاست! البته روش های دیگه ای هم هست مثه خاموش کردن موبایل که متاسفانه هنوز نتونستم وجدانمو راضی کنم برای اینکار!

 چاره چیه؟! خود کرده را تدبیر نیست!

یاغی...

ای بنده ی ما چه بی وفایی

کز مههر به سوی ما نیایی

آنگه که تو را دهیم دردی

ناچار شوی دمی بیایی

وانگه که تو را دهیم شفایی

یاغی شوی و دگر نیایی

چاره ...

الان درست چار ، پنج روزه که می خوام بیام بنویسم اما اصن نه حالشو دارم نه حوصلشو!

تازه هیچ چیزی هم به دلم و دستم نمیاد واسه نوشتن!

فقط اینکه خیلی دوست داشتم الان جای اون مسافرایی بودم که عازم سفر حضرت عشقند...

دلم یه بیابون سبزی و تازگی می خواد و تنهایی...! تنهایی و خودم و خدا و هیچ چیز دیگه...

خسته ام...

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول/آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

دی شیخ برد چراغ همی‌گشت گرد شهر /کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود گشته‌ایم ما / گفت آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست

 

پ.ن:بالاخره سید دوست داشتنی را دیدم... و انسانم آرزوست!