نگران نباش! حالش خوب است!
چه کار داری... بگذار از این شیرینی لذت ببرد...
شاید هم تو اشتباه می کنی...
شاید هم اصلا اشتباهی نیست...!
شاید دیگر تکرار نشود...
پس نگرانش نباش...!
همین که حالش خوب است و خودش راضی است، کافیست!
دیگر چه می خواهی؟!
چه کار داری... بگذار از این شیرینی لذت ببرد...
شاید هم تو اشتباه می کنی...
شاید هم اصلا اشتباهی نیست...!
شاید دیگر تکرار نشود...
پس نگرانش نباش...!
همین که حالش خوب است و خودش راضی است، کافیست!
دیگر چه می خواهی؟!
چه می شود که شب مست میشوی و روز خمار! اما باز در سرت هوای مستیست ...؟!
و مدام در افت و خیز مستی و خماری هستی...؟!
پس عقل کجاست؟!
چرا راهی پیش نمی گذارد و چراغی بر نمی افروزد؟!
راستی...
بامداد خمار شیرین است که تو را دوباره به مستی دعوت می کند...
سلام حضرت دوست...
مدتی است آسمانم را رنگ آبی کشیده ای و بهار را سبز کرده ای...!
این روزها هر چه می گذرد، بیشتر عاشقت می شوم...
تو چه زیبایی هستی که اینگونه هنرمندانه زیبائی را خالقی...!
و من بنده ی تو ام که تازه به زیبایی تو ایمان آورده ام...
ای جمیل...
ای چون همیشه مهربان...
پ.ن:سال گذشته سالی بود پر از دوستان خوب...