صلاح کار!؟!

دیگه زمان زیادی نمونده...

یه هفته... ده روز...نه دوازده روز!

تو این مدت...خیلی خیلی زمان زود گذشت...

و البته جای شما هم خالی خیلی هم خوش گذشت...

اما ته ته همه این ها یه چیزی هست که سخت ذهن و فکرمو مشغول کرده که شاید هم خیلی بی ربط و بی مورد باشه به این خدمت و سربازی رفتن...

حسرت می خورم به حال آدم هایی که عمرشونو ، زندگیشونو و همه کار و تلاششونو گذاشتن برای دین و خدا ...

و بیشتر زمانی حسرت می خورم وقتی همین روال خودم رو نگاه می کنم و می بینم خَسِرَ الدّنیا و الآخرة است...

پس رشد و تعالی کجاست...؟!

مراتب و درجاتی که مطرحه و باید تو همین جا اون ها رو طی کنیم کجاست...؟!

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

حالا می بینی داداش من...

بیست و سه سال از عمر گذشت...

 

پ.ن:شاید به طور کامل از این کارا خدافظی کردمو رفتم سراغ یه چیز دیگه...

پ.ن ۲: به حال معلما غبطه می خورم و شدید دلم هوای مدرسه و کلاس درس کرده... سر و کله زدن با بچه ها ... اونم نگاه خندونشون وقتی بهشون چشم غره میری و تو اونوقت خندت میگیره...و اونوقت همه ی بچه ها می خندن...

پ.ن ۳: دلم می خواد از این اوضاع و احوال دربیام...تو رو خدا برام دعا کن داداش جون! ... خیلی محتاج دعاتم...خیلی... احوالم وخیمه...

پ.ن ۴: کم کم خداحافظ...

 

فرصت دوباره

چند بار متولد میشیم!

روزی که به دنیا می آییم...

روزی که نگاهمون به خونه کعبه میفته...

روزی که به حرم ابی عبدالله قدم می ذاریم...

و روزی که پشیمونیم و زبان و دل و جانمون به توبه باز میشه...

و توبه تولدی دوباره است...

" قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفور الرحیم "

زمر 53

و کیست که از رحمت خدا نومید باشد؟!

همو که این فرصت دوباره را به ما ارزانی داشته...

 

پ.ن:  پانزده روز مانده به خدمت

 

بیست و چهار...

 

شد بیست و دو روز دیگه...

سال تحصیلی ما هم شروع میشه...

البته با یه تفاوت جدی...

لباس فرم می پوشیم...

پا می کوبیم...

سربازم و سربازم هم می گیم!

دلم بالا و پایین میره همش...می دونی یعنی چی؟! یه روز آروممو بی خیال...

یه روز دلم نگرون فردا و پس فرداست...

آخره همه این حرفا به خودم میگم ؛ خوب آخرش که چی...؟!

باید رفت دیگه...

حالا این بیت و چهار روز بشه بیست و چهار ساعت... بشه بیست و چهار دقیقه...

تا بشه یک/ هشت / هزار و سیصد و هشتاد و هشت...

دو ماه آموزشیش سخته...

و الا می گذره...

چون می گذرد غمی نیست...! ( سربازا خوب می دونن چی میگم)

ولی حیف که آسفالتمون میکنه و می گذره...

چه احساسی داری وقتی ندونی کجا میفتی...یا حتی ندونی ارتش میفتی یا سپاه یا نیرو انتظامی؟!

معرفه النفس أنفع المعارف ِ دیگه...

ماهم از اونجاییکه می شناسیم خودمونو یا تو این دوران خدمت اونقدر اضافه خدمت می خوریم که موهامون مثه دندونامون سفید شه و ماهمچنان سرباز باشیم ( که خیلی بعیده...)

یا از این ستوان دو یی هی درجه می گیریم و یهو خدارو چه دیدی...با سرداری یا سرهنگی پایان خدمت گرفتیم


یه نکته دیگه...

88/8/8 ما داریم حسابی تو آموزشی مورد عنایت قرار می گیریم...

هر جا بودین ما رو هم دعا کنین...