آه... انتظار!
خوش به حال کسی که عمری روز و شبش را به یک امید شب و روز کرده!
حال مائیم و مذاقمان به کام دهان آنها شیرین...


سعدی به حق خوش سخن بوده!
سَل ِ المصانع رَکباً تَهیم فی الفلواتِ
تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی
شبم به روی تو روز است و دیده ام به تو روشن
و ان هَجَرتَ سواءٌ عَشیَّتی و غَداتی
اگر چه دیر بماندم امید بر نگرفتم
مَضَی الزمان و قَلبی یقول اءنک آتِ
من آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدم
اگر گِلی ، به حقیقت عجین آب حیاتی
شبان تیره امیدم به صبح روی تو باشد
و قَد تَفتََش عین الحیات فی الظلماتی
فَکم تمَرّر عَیشی و انت حامل شهد ٍ
جواب تلخ بدیع است از آن دهان نباتی
نه پنج روزه ی عمر است عشق روی تو ما را
وَجَدتَ رائحهَ الودّ ان شممت رِِفاتی
وَصَفت کل ملیح ٍ کما تحب وتَرضی
محامد تو چه گویم که ماورای صفاتی
اءَخاف مِنکَ و اءَرجوو اءَستغیث و اءَدنو
که هم کمند بلایی و هم کلید نجاتی
ز چشم دوست فتادم به کامه ی دل دشمن
اءَحِبتی هَجَرونی کَما تَشاء عداتی
فراق نامه سعدی عجب در تو نگیرد
وان شَکَوت الی الطّیر نحن فی الوکناتِ
"سعدی"
آن زمان است که می شنود و می گرید و می سوزد از فراق...
روزی آمدم...